تراوشات ذهن بیمار من

دلم می خواد حرف بزنم...

تراوشات ذهن بیمار من

دلم می خواد حرف بزنم...

اتاق و هر چه در آن است

حالا آرام بمان
حالا که دارم برای روزهای آینده مهیا می‌شوم
برای روزهای سخت پیش‌رو
روزهای پر نیاز به آنچه اینک خوب می‌دانم
 
به کارم خواهد آمد
آنچه آموخته‌ام
تمام آنچه پدرم سعی داشت یادم بدهد:
هنر خاطره.
 
می‌گذارم در ذهن من
این اتاق و هرچه در آن است
بشود عقیدهٔ من نسبت به عشق
و دشواریهایش.
 
می‌خواهم بگذارم ناله‌های عاشقانه تو
نتهای درندشت لحظه‌ای که گذشت
بشود فاصله.
 
عطر تو
عطر ادویه و خون
بشود راز در یاد من.
 
گودی شکمت
فتجان هر روزهٔ شیری
که می‌نوشم
مثل پسرکی پیش از دعای صبح.
خورشید بر رخ این دیوار
خدا ست، و آن چهره که نمی‌توان دید
روح من.
 
و همین طور تا آخر، هر شیی
‌در خاطر من دلالت می‌کند بر پنداری دیگر،
و پندارها جمع می‌شوند در کنار هم
و تبدیل می‌شوند به صور فلکی پندار‌ ناب من.
و یک روز، وقتی لازم باشد
حرفی به خودم بزنم، حرفی حکیمانه
درباره عشق،
 
چشمهایم را می‌بندم
و این اتاق و هر چه در آن است به یاد می‌آورم:
تن من دوری است
این عشق، همه ‌چیز.
چشمان بستهٔ تو انقراض من.
حالا، درست در این لحظه، پندارم را
 از یاد برده‌ام.  باد زیر و رو می‌کند
کتاب مانده بر لبهٔ پنجره را.
صفحات زوج
گذشته، صفحات فرد
آینده.
خورشید خداست، تن تو شیر...
 
تا وقتی که، تا وقتی...
ناله‌های تو‌ آوازند، تن من نه از من...
بی‌ثمر... پندار من
ناپدید... گیسوی تو زمان، میان تو آواز...
لحظه‌ای که گذشت در مراوده بود با مرگ...
در مراوده بود با عشق.
 
*** 

 

بچه ها اونجا می خندن... دعوا می کنن...گریه می کنن... گاهی صدای اعتراضشون به گوش نمی رسه ولی تو نگاهشون همه چی دیده می شه...همه چی... 

دلم نمی خواست اونا من بودن یا من اونا...ولی دلم نمی خواد اونا چیزی باشن که نمی خوان... مثل من... 

حرف زیاد دارم ولی کلمه ندارم...

در میان اشیا

آن‌چه می‌خواهیم
هرگز ساده‌نیست.
درمیان اشیایی حرکت می‌کنیم
که خیال می‌کردیم آن‌ها را می‌خواهیم:
یک چهره، یک اتاق، یک کتاب گشوده
و آن‌ها نام‌های ما را بر خود دارند
حالا آن‌ها ما را می‌خواهند.
اما آن‌چه ما می‌خواهیم
در رویاها ظهور می‌کند، در لباس مبدل.
به عقب برمی‌گردیم
دست‌هایمان را می‌گشاییم
و صبح
دست‌هامان درد می‌کنند.
رویا را به یاد نمی‌آوریم
ولی رویا ما را به یاد دارد
تمام روز آن‌جاست
مثل جانوری آن‌جاست
زیر میز
مثل ستاره‌ها که آن‌جا هستند
حتی در کمال آفتاب 

 

*** 

از خودم تعجب می کنم،‌ از احساساتم، از رفتارم، از افکارم... چقد دلم می خواس کنارش بود... می بینی؟!بازم بازی با ضمایر... حتی جرات خودم بودن رو ندارم... 

امروز دوباره شروع کردم... ولی هنوز خودمو پیدا نکردم... چقدر از دروغ بودنش می ترسم... چقدر از بودن دروغیش می ترسم... چقدر از... کاش ادبیات نمی خوندم... کاش فلسفه دوس نداشتم... کاش... کاش اصن نبودم... 

دارم کاغذ دیواری درست می کنم... تمام آدمایی که ساعتها نشستم و به حرفاشون گوش دادم... حالا رو دیوار اتاقمن... 

کاش مطمئن نبودم که دروغ می گه...!

این زندگی من است!

آنچه که زدگی بوده است از دست داده ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می خواهد کسی کاغذپاره های مرا بخواند، می خواهد هفتادسال سیاه هم نخواد. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است می نویسم- من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه خودم ارتباط بدهم، این سایه شومی که جلوی روشنایی پیه سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که می نویسم به دقت می خواند و می بلعد- این سایه حتما بهتر از من می فهمد! فقط با سایه خودم خوب می توانم حرف بزنم، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند، فقط او می تواند مرا بشناسد، او حتما می فهمد... می خواهم عصاره- نه، شراب تلخ زدگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:" این زندگی من است!"
ص.ه 

 

*** 

حرفی ندارم...!!!