تراوشات ذهن بیمار من

دلم می خواد حرف بزنم...

تراوشات ذهن بیمار من

دلم می خواد حرف بزنم...

این زندگی من است!

آنچه که زدگی بوده است از دست داده ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می خواهد کسی کاغذپاره های مرا بخواند، می خواهد هفتادسال سیاه هم نخواد. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است می نویسم- من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه خودم ارتباط بدهم، این سایه شومی که جلوی روشنایی پیه سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که می نویسم به دقت می خواند و می بلعد- این سایه حتما بهتر از من می فهمد! فقط با سایه خودم خوب می توانم حرف بزنم، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند، فقط او می تواند مرا بشناسد، او حتما می فهمد... می خواهم عصاره- نه، شراب تلخ زدگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:" این زندگی من است!"
ص.ه 

 

*** 

حرفی ندارم...!!!

حکمت وداع

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری. 

***  

 

حکمت این سیری ناپذیری رو درک نمی کنم...همیشه یه چیز اضافی می خوان...ولی من هیچی نمی خوام...همینم همیشه منو می ترسونه...از اون چیزی که هستم...از اون چیزی که... 

دلم یه دوست می خواد...دوستی که ساعتها کنارش بشینم و از اینکه ساکتم شکایت نکنه...با صرف بودنش بهم آرامش بده...پس منم یه چیزی می خوام... 

دلم می خواد مثه بقیه باشم...هر روز صبح که از خواب پا می شم...راستی بقیه چی کار می کنن؟! 

دلم نمی خواد... 

فقط دلم می خواد بنویسم...مهم نیست چی...صرف نوشتن برام مسکنه...انگار وا‍ژه ها مثه فرشته های کوچکی می مونن که مامور تخلیه ذهنمن...راستی چرا پشت هرچی که دوست داریم یه چیز خوبی هست...مثل فرشته...و پشت تمام اون چیزا که دوست نداریم...یه چیزی شبیه شیطان...اگه یه روز بهت بگن جای خدا و شیطان رو عوض کردی چی کار می کنی؟!

بازگشت از مرگ خویش

رها از خاطره و آرزو
نامحدود، انتزاعی، انگار خود آینده،
انسان مرده، یک مرده نیست: خود مرگ است.
چونان خدای اسرار
که هرچه‌اش به زبان آمدنی‌است، باید که انکار شود
مرده، همه‌جا بیگانه،
چیزی جز ویرانی و غیاب جهان است.
ترکش می‌کنیم نه‌چنان که رنگ یا هجا را ترک می‌گوییم
اینجا، در گوشه‌ای که چشم‌هایش را دیگر یارای نظاره نیست
آن‌جا، در معبری که آرزوهایش در انتظار مدفون شده‌اند
حتی هرآن‌چه بدان اندیشه می‌کنیم
او هم می‌توانست درکار اندیشیدن به آن باشد.

به دزدها می‌مانیم
در حال تقسیم غنیمت شب‌ها و روزها. 

 

*** 

اینم مثل شعر قبلی از بورخس ه...نمی دونم بورخس به مرگ علاقه داشته یا کسی که ای شعرا رو انتخاب کرده:-؟؟ 

دیشب عمو، زن عمو، دختر عمو و مادربزرگم اومدن خونمون...برعکس همیشه حرف خاصی نزدن که بخواد باعث تعجب من بشه!!!ا.ن مثل همیشه منفور سعی داشت لبخند نفرت انگیزشو از پشت شیشه تلویزیون به رخ ما بکشه...راستی هیچ وقت فکر کرده ندا یا سهراب...یا کیانوش یا شایدم محسن...اصلا این موجود فکرم می کنه؟... 

نفرت...اون چیزی نیست که بتونه به من کمک کنه...به ما... 

داشتم فکر می کردم چقد دلم می خواد درباره اگزیستانسیالیسم بخونم...شاید اگه ندا الان بود... 

سهراب امسال کنکور داشت...و من کنکورمو دادم...همش  نگران بودم نکنه دیر برسم...و سهراب هیچ وقت نرسید... 

تحمل بار این عذاب وجدانی که رو دوشمه رو ندارم...