تراوشات ذهن بیمار من

دلم می خواد حرف بزنم...

تراوشات ذهن بیمار من

دلم می خواد حرف بزنم...

از بالای جایگاه‌ها

بی‌شک آن‌ها که بالای جایگاه‌ها ایستاده‌اند
می‌دانند
همه چیز را می‌دانند.

با ما فرق می کنند
با ما، سپورهای میدان‌ها
گروگان‌های آینده‌ای بهتر.
آن‌ها که بالای جایگاهند
کمتر با ما ظاهر می‌شوند
با انگشتی به علامت سکوت، همیشه بر دهان.

ما شکیباییم
زنانمان پیراهن‌های یکشنبه‌ها را رفو می‌کنند
از جیره‌ی غذا حرف می زنیم
از قیمت کفش فوتبال
و قتی شنبه‌ها سرهامان را به عقب بر می گردانیم و
پیاله می‌زنیم.

از آن‌هایی نیستیم
که دست‌های بسته‌شان را گره می‌زند
یا زنجیرها را به اهتزاز در می‌آورند
آن‌ها که حرف می‌زنند و می‌پرسند
در تبی از شور و هیجان
به شورش و طغیان دعوت می‌کنند و
مدام در حال صحبت و سوال کردن‌اند.

قصه‌ی پریانشان چنین چیزی‌است:
به سرعت به جایگاه خواهیم رفت
با یورشی آن‌ها را دستگیر می کنیم
سرهای کسانی که آن بالاها ایستاده بودند
در جایگاه‌ها
به پایین خواهد غلتید
و سرانجام خیره خواهیم شد
به افقی که از آن ارتفاع دیده می‌شود
چه آینده‌‌ای و
چه بیهوده!

منظره‌ی سرهای غلطان را دوست نداریم
می‌دانیم سرها چه ساده از نو رشد می‌کنند
و همیشه آن‌ بالا باقی خواهند ماند
یک یا سه سر
وقتی این پایین سیاه است 
از جاروها و از خاک اندازها.

گاهی رویا می‌بافیم
که آن‌ها از بالای جایگاه‌ها
به خاطر ما پایین می‌آیند
و همچنان که بر روزنامه نان‌مان را ‌می‌جویم
می‌گویند:

«حالاحرف بزنیم!»
هم‌چون انسانی با انسانی
آن‌چه پوسترها جار می زنند، حقیقت ندارد.
ما حقیقت را در لب‌های بسته و قفل شده حمل می‌کنیم.
حقیقت بی رحم است و سخت سنگین
ما این بار را به تنهایی حمل می کنیم.
شاد نیستیم
شادمانه
این‌جا می‌ایستیم.

بی‌شک این‌ها خیالات‌اند
می توانند حقیقت داشته باشند
یا اصلن حقیقت نداشته باشند
پس ادامه می‌دهیم
به کشت و زرع
در میدان چرک‌مان
در میدان لجن‌مان
با سری سبک
سیگاری پشت گوش
و بی قطره‌ای از امید
در دل. 

*** 

 

اشتباه شد...اشتباه کردم...اشتباه...اصلا اشتباهی وجود داره؟...پس چرا من نمی خوامش؟...پس چرا نشد؟...دلم داره گریه می کنه...کاش یکی پیشم بود تا سرمو می ذاشتم رو شونه هاش...تا اشکام به جای لباسم،‌ شونه های اونو خیس می کرد...دیگه من نمی تونم اونی باشم که می خواستم...باید همه چیو تغییر بدم...یا درواقع نه...خودمو تغییر بدم...آرزوهامو...خواسته هامو...همه چی...کاش کسی بود... 

تنهام...این تنهایی رو هیشکی پر نمی کنه...هیشکی...

نظرات 1 + ارسال نظر
A man پنج‌شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 02:39 ب.ظ

ای کاش کمکی از دستم ساخته بود...
می تونم درک کنم حرفایی رو که زدید! اشک هایی که باید رد پایشان در جای دیگری غیر از لباس خود باشند...

گریه نکنید...گرچه این عشق سراسر آه و رنج است اما زندگی باید کرد

گریه بکنید تا به آرامش برسید اما اینطور نباشد که شما را بیازارد و در شما ترسی دروغین بیافریند از عشق . از زندگی. اینطور نباشد که به خود بگئیید من تنهایم که به تنهایی خویش بیفزاید و اشک های زیبایتان را بیشتر جاری کند

و چه سخت است حرف زدن در این شرایط
و چه سنگین است نگه داشتن بغض در گلو
و چه تلخ است در سکوت گرستن بی آنکه دوست بداند
گرچه خدایی هست که عاشق این دل هاست و فرشتگانی که عاشق این اشک ها

امید همیشه در قلبت باشد چرا که خدا عاشق بندگانی است که دل های بزرگشان را با اشک های گرمشان در خفا آرام می کنند نکند امید در دلشان پاک شود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد