تراوشات ذهن بیمار من

دلم می خواد حرف بزنم...

تراوشات ذهن بیمار من

دلم می خواد حرف بزنم...

این زندگی من است!

آنچه که زدگی بوده است از دست داده ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می خواهد کسی کاغذپاره های مرا بخواند، می خواهد هفتادسال سیاه هم نخواد. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است می نویسم- من محتاجم، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایه خودم ارتباط بدهم، این سایه شومی که جلوی روشنایی پیه سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که می نویسم به دقت می خواند و می بلعد- این سایه حتما بهتر از من می فهمد! فقط با سایه خودم خوب می توانم حرف بزنم، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند، فقط او می تواند مرا بشناسد، او حتما می فهمد... می خواهم عصاره- نه، شراب تلخ زدگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:" این زندگی من است!"
ص.ه 

 

*** 

حرفی ندارم...!!!

نظرات 2 + ارسال نظر
امروز ایرن شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 10:16 ق.ظ http://tdiran.persianblog.ir



با ما باشید تا بی خبر نباشی
لحظه به لحظه با امروز ایران
. . . . .
.... برای دسترسی سریعتر به امروز ایران با ما تبادل لوگو ( لینک ) کنید
. . . . .
با تشکر

حامد شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 03:12 ب.ظ

زیبا می نویسید

با سوز دل

عارفانه و شاید عاشقانه

دوست ندارم اینگونه باشید که گفتید
چگونه می توان احساسات آمیخته با افکاری مملو از سادگی که در شما نمایان است را درک کنم در حالی که پنجره را بسته اید

و چگونه می توان گفت که خود را اینگونه سرزنش مکن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد